پرش به محتوا

بایگانی

برچسب: اصلاح‌طلبان

گفتگو با داریوش سجادی، تحلیل‌گر مقیم آمریکا درباره مهاجرت

گفتگو: حجت احمدی‌زر، سیدمصطفی خاتمی

تنظیم: خانم شریعتی

داریوش سجادی روزنامه‌نگار آزاد و تحلیل‌گر حوزه مسائل سیاسی و اجتماعی، سال‌هاست که در آمریکا زندگی می‌کند. چند ویژگی از این روزنامه‌نگار پیشکسوت شخصیتی متفاوت ساخته است. نخست آنکه او از لحاظ تعاریف طیف‌بندی سیاسی در ایران، چپ است؛ اما یک چپ خط امامی اصیل و حالا دیگر کمیاب. کسانی که در این سال‌ها نوشته‌های سجادی را در مطبوعات و قالب‌های مختلف فضای مجازی پیگیری کرده‌اند، می‌دانند که او همچنان بر آرمان‌هایی چون استکبارستیزی، استقلال‌خواهی، جمهوریت و اسلامیت نظام، مستضعف‌نوازی، حمایت از مظلوم و دیگر آرمان‌های متعالی انقلاب اسلامی و امام خمینی پافشاری می‌کند. اتفاقا همین ثبات‌قدم باعث شده تا به تدریج خط و ربطش را از جریان موسوم به اصلاحات جدا کند تا جایی که وضعیت فعلی اصلاح‌طلبان را انحراف از خواسته‌ها و شعارهای اولیه آن می‌داند و از مدعیان کنونی اصلاح‌طلبی برائت می‌جوید. ویژگی دیگر سجادی آن است که به قول خودش در قلب شیطان بزرگ از کیان انقلاب اسلامی دفاع می‌کند. در شرایطی که عرف و انتظار آن است که هر فعال سیاسی آمریکانشینی، نقش معارض جمهوری اسلامی را بازی کند، او به نقد جریان سلطه و جریانات ضدانقلاب و حتی اپوزیسیون داخلی می‌پردازد. شاید خیلی از حرف‌هایی که او می‌زند در داخل ایران چیز غریبی نباشد اما همین شنای بر خلاف جریان آب در آنجا، باعث شده تا سجادی و تحلیل‌هایش به مراتب بهتر دیده شوند و اثرگذارتر باشند.

در سفر قبلی سجادی به ایران، در آخرین روزهای تابستان۹۶، در برنامه تلویزیونی گرا که از شبکه خراسان رضوی پخش می‌شود، میزبانش بودیم تا درباره موضوع مهاجرت با او گفتگو کنیم. گفتگوی خوبی شکل گرفت، اما…. اما در کمال تأسف و ناباوری به دلیل یک مشکل فنی، تصاویر ضبط‌شده این برنامه از دست رفت. این برنامه و فرصت و افتخار گفتگو با داریوش سجادی، برای خود من یکی از شیرین‌ترین حضورهایم در گرا بود. گرچه حسرت پخش تلویزیونی این گفتگوی صریح برای تیم تولیدکننده گرا باقی ماند، اما پس از کش‌وقوس فراوان، اکنون با پیاده‌سازی صوت برنامه، این گفتگو به شکل مکتوب منتشر می‌شود. شایان ذکر است که صوت این برنامه چندی پیش از صدای خراسان رضوی پخش شده است.

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

در ابتدای این گفتگو داریوش سجادی ماجرای اقامتش در آمریکا را این‌گونه تشریح کرد: رفتن من به آمریکا به‌دلیل مسئله سیاسی نبود. سال ۱۳۷۸ به من و همسرم از دانشگاه هاروارد بورسیه یک‌ساله ژورنالیستی تعلق گرفت و قرار نبود در آمریکا ماندگار شویم. رفتیم آنجا که ۹ماه این دوره را بخوانیم و برگردیم ولی انگار آب آمریکا نمک داشت و ما ماندگار شدیم. واقعیتش این بود که من طی آن دوره ۹ماهه تصادفا و در یک کنفرانس سیاسی که در واشنگتن برگزار شد با یک سرمایه‌دار ایرانی خوشنام، ایران‌دوست و طرفدار انقلاب اسلامی آشنا شدم به نام آقای یوسفی. حسب تقاضای ایشان که به‌دنبال راه‌اندازی یک تلویزیون فارسی‌زبان بود که بتواند بر خلاف جریان رسانه ضد جمهوری اسلامی کار کند در آمریکا ماندم. در آمریکا مخالفت با نظام ایران یک مد است ولی قرار بود این تلویزیون در آن چارچوب پیش‌گفته و متفاوت از دیگر شبکه‌های فارسی‌زبان فعالیت داشته باشد. من به اعتبار درخواست ایشان ماندگار شدم و تلویزیون «هما» با سرنام «همه ملت ایران» راه افتاد و همه تاکید ما در آن تلویزیون این بود که در چارچوب منافع ملی و سرحدات انقلاب اسلامی کار کنیم.

ما استودیو داشتیم در آریزونای آمریکا. محوریت برنامه‌های تلویزیون برنامه خود من بود که میزگرد سیاسی بود. با شخصیت‌های داخلی هم گفتگو می‌کردیم. بعدها که بی‌بی‌سی راه افتاد بچه‌های بی‌بی‌سی عنوان می‌کردند ما به پای شبکه هما نمی‌توانیم برسیم چون شما به داخل وصل بودید و می‌توانستید از مسئولان مصاحبه بگیرید.

سجادی با بیان اینکه این شبکه حدود یک‌سال‌ونیم فعال بود عنوان کرد: ما از شش‌ماهه پایانی دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی برنامه‌مان را آغاز کردیم؛ در دوره وزارت آقای مسجدجامعی از ارشاد مجوز گرفتیم و در تهران هم دفتر زدیم؛ البته اصل کار در استودیوی مرکزی در آریزونا بود. در کنار میزگردها و سایر برنامه‌ها، برنامه‌های مستند سیاسی خوب آمریکا را هم با زیرنویس پخش می‌کردیم.

 این اتفاق تجربه خوبی بود و ما توانستیم برای اولین بار به ایرانیان نشان دهیم که افرادی که پایشان به آمریکا و سایر کشورها باز می‌شود لزوما نباید اصطلاحا آب‌وروغن قاطی کنند. می‌شود متعارف ماند و از منویات و منافع ملی کشور دفاع کرد و انسانیت و شرافت را حفظ کرد و به کشور خیانت نکرد.

به‌خاطر مجموعه‌ای از فشارهایی که از اف‌بی‌آی به ما وارد می‌شد و البته مسائل مالی که بعدا توضیح خواهم داد کار ما متوقف شد. ما از روزی که شروع به کار کردیم به اعتبار این مسئله که ضد جمهوری اسلامی نبودیم زیر ذره‌بین سازمان‌های امنیتی آمریکا رفتیم. چون آنجا تعریف شده است که ایرانی مقیم آمریکا که بخواهد فعالیت سیاسی داشته باشد باید اپوزیسیون باشد و چون ما نبودیم به تناوب از ما بازجویی می‌کردند و دنبال ردهای پولی و مالی از داخل ایران بودند که خوشبختانه ما ارتباط مالی با داخل ایران نداشتیم. همه سرمایه‌گذاری ما برعهده شخص آقای یوسفی، بنیانگذار تلویزیون بود. از طرف ایران هم ما متأسفانه کم لطفی دیدیم. ما از دولت ایران حمایت نمی‌خواستیم ولی توقع داشتیم حداقل کارشکنی نکنند که این اتفاق افتاد.

ما شش ماه آخر دوره آقای خاتمی فعالیت‌مان را آغاز کردیم و یک سال اول دوره آقای احمدی‌نژاد هم تمام کردیم.

خب بحث مالی هم بود. خودتان اهل رسانه‌اید و می‌دانید که ماهواره خیلی هزینه‌بر است و ما به‌خاطر موضع غیراپوزیسیون نمی‌توانستیم از بازار ایران آگهی بگیریم. تحریم‌های اقتصادی بالای سر ما بود. اگر بالای صد دلار از بازار ایران پولی را منتقل می‌کردیم، تحریم‌ها کار ما را تعطیل و همه ما را دادگاهی و زندانی می‌کرد. نهایتا متوقف کردیم. اما این توقف زمانی صورت گرفت که نشد برگردم و ماندگار شدم.

سجادی درباره وضعیت اقامتش در آمریکا گفت: من گرین‌کارت آمریکا را دارم. برای ورود به آمریکا مکانیزم‌های متعددی هست که اصلی‌ترین آن ویزا است؛ ویزای توریستی، تحصیلی، تجاری و…. یک مکانیزم هم گرین‌کارت است. گرین‌کارت در واقع شبیه همین کارتی است که برادران و خواهران افغانستانی ما دریافت می‌کنند به‌عنوان مجوز اقامت، که فرد می‌تواند شغل بگیرد و مالیات بدهد و حضورش شکل قانونی داشته باشد.

دریافت گرین‌کارت هم، یک مدل از طریق لاتاری و ثبت نام و قرعه‌کشی است و یک مورد هم از طریق طی شدن پروسه اداری که گاهی ممکن است تا ۵ سال هم زمان ببرد. البته استثنائاتی هم دارد که خارج از بحث ماست. ما با ویزای تحصیلی به آمریکا رفتیم اما بعد از آشنایی با آقای یوسفی و تصمیم به همکاری درخواست تبدیل ویزا به گرین‌کارت دادیم که بعد از مهلت قانونی آن را گرفتیم.

این گرین‌کارت صرفا یک مجوز اقامت برای شما به عنوان شهروند خارجی است که بتوانید تردد و کار کنید، بدون حق رأی. البته این شرط را دارد که نباید بیش از شش ماه پیوسته خارج از آمریکا به سر ببرید، در غیراین‌صورت گرین‌کارت شما باطل می‌شود. اما برای اینکه شما شهروند یا سیتیزن آمریکا شوید و تابعیت آمریکایی پیدا کنید، وقتی گرین‌کارت بگیرید و ۵ سال بگذرد در صورت تمایل می‌توانید بعد از طی یک سلسله مراتب و مصاحبه و شرکت در یک مراسم قسامه در مقابل قاضی ایالات متحده، قسم‌نامه شهروندی بخورید و کسب تابعیت کنید. یکی از درددل‌های من این است که متأسفانه خیلی از هم‌وطنان ما راحت این قسم‌نامه را قرائت می‌کنند و متعهد می‌شوند.

حالا چرا من با تألم این حرف را می‌زنم؟ چون بخشی در این قسم‌نامه وجود دارد که خیلی زشت است. در این قسم‌نامه شما رسما باید ابراز کنید که تمام وفاداری خود را به کشور قبلی نفی می‌کنم و وفاداری کاملم را به کشور آمریکا اعلام می‌کنم و حتی اگر لازم باشد برای دفاع از ایالات متحده اسلحه به دست می‌گیرم. در هر صورت این کار زشت است، اما زشت‌تر این است که شما تابعیت و هویت ملی یک تمدن چندهزارساله را انکار می‌کنید و تابعیت یک تمدن ۲۵۰ساله سرتاپا جنایت و خشونت را با کمال افتخار می‌گیرید. یکی از دعواهای من با هم‌وطنانم این است که چرا راحت خودتان را می‌فروشید. توضیحشان هم اغلب عذر بدتر از گناه است و آن اینکه ما قسم دروغ می‌خوریم؛ این بدتر است. دولت آمریکا به شما اعتماد کرده است، حداقل به آنها وفادار بمانید. واقعیت این است که اغلب اینها به خاطر مستمری ماهانه ۶۰۰دلاری بازنشستگی (که البته مشروط به سابقه کار و پرداخت مالیات) پرداخت می‌شود و خدمات درمانی مرتبط و همچنین اعتبار پاسپورت آمریکایی این کار را می‌کنند که به نظر من اینها اصلا ارزش پشت کردن به کشور را ندارد.

سجادی با بیان اینکه تعلق خاطر به زندگی در کشورهای دیگر دلایل مختلفی دارد گفت: مهم‌ترین دلیل آن مسئله خود باختگی فرهنگی است که از زمان قاجار القا و روحیه کهتربینی خود و مهتربینی غرب فراگیر شده است و این کنتراست باعث شده که غرب به عنوان قبله آمالی تصور شود که همه خوشبختی‌ها در آنجا جمع شده است. مصداق ایالات متحده شبیه کارتن پینوکیو است که به جایی به عنوان جزیره خوشبختی رفت اما بعد از مدتی تبدیل به الاغ شد. این دقیقا آمریکاست که شما را با جذابیت‌های بصری جذب می‌کند و بعد عین خر از شما کار می‌کشد. تفکر غرب‌زده نسبت به ساختار آمریکا دچار توهم است. ببینید اگر آمریکا درست یا غلط ابرقدرت شده به این دلیل است که یک ساختار رباتیکی است که دارد مثل ساعت کار می‌کند، منتها این طرف فکر می‌کنند آنجا همان جزایر خوشبختی است که برسیم و بزنیم و برقصیم.

ریچارد نیکسون رییس جمهور اسبق آمریکا در جایی گفته است: در آمریکا پول همه چیز نیست، تنها چیز است. پول داشته باشی شرف داری، منزلت داری و…. شما اگر پول نداشته باشی، همه چیز هم داشته باشی به تو نگاه نمی‌کنند و اعتباری نداری، چون به همه چیز بیزینسی و تاجرانه نگاه می‌شود؛ این ماهیت آمریکاست.

من سال‌ها پیش در وزارت خارجه کار می‌کردم. آنجا خلاصه‌ای از نشریات ایرانیان مقیم آمریکا برای ما می‌آمد. آن زمان، شاید حدود ۲۵سال پیش، من جمله‌ای را از قول یک جوان ایرانی که خودش را به آمریکا رسانده بود خواندم. خیلی صادقانه نوشته بود که در تصور من آمریکا یک زن بسیار زیبا بود که وقتی به او می‌رسم مرا سخت در آغوش می‌گیرد. وقتی وارد شدم دیدم همین طور است؛ اما یک اشکال داشت. این زن یک بدکاره بود و وقتی پول من تمام شد مرا مثل یک دستمال غرق در کثافت به دور انداخت. این ماهیت پول‌سالارانه، واقعیت آمریکاست و اگر پول نداشته باشی در این ساختار له می‌شوی. حالا عده‌ای با این توهمات به این ساختار می‌رسند و اغلب له می‌شوند. من مشکلم با آنهایی است که نمی‌رسند و سال‌های سال با این توهم که اگر می‌رفتیم خوشبخت می‌شدیم، کشور خودشان برایشان غیرقابل تحمل می‌شود و این توهم را دارند که من اینجا در حال له شدنم و عده‌ای آنجا در حال لذت بردن.

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

وی درباره مهاجرت نخبگان گفت: من متأسفم که بچه‌های دانشگاه صنعتی شریف با مالیات این مملکت فربه می‌شوند، مالیات می‌گیرند که بعد فارغ‌التحصیلی به این کشور خدمت کنند، اما اغلبشان سر از آمریکا و دیگر کشورهای غربی در می‌آورند. من اسم این را خیانت ملی می‌گذارم. من می‌فهمم که آن طرف به شما خدمات بهتری می‌دهند، اما واقعیت این است که ما در ایران امکان ارائه این خدمات را نداریم. قرار است این کشور با همت تو ساخته شود.

سجادی گفت: ممکن است یقه خود من را بگیرند که خودت چرا در آمریکا زندگی می‌کنی. سؤال خوبی است. من پزشک یا مهندس نیستم که حضور فیزیکی من در اینجا ضروری باشد. اتفاقا فعالیت قلمی من در آمریکا به لطف رسانه‌ها و ابزارهای مدرن مثل اینترنت برای کشور بیشتر است. واقعیتش آن‌قدری که من به نفع کشورم فعالیت ژورنالیستی می‌کنم دوستان در داخل کشور این کار را انجام نمی‌دهند. من و دیگران موظفیم به کشورمان خدمات بدهیم.

سجادی در تشریح مبحث چندصدایی و آزادی‌های رسانه‌ای اظهار کرد: آمریکا یک ساختار رسانه‌ای دارد که یک عده زیادی در وسط فریاد می‌زنند ولی تحت تاثیر یک صوت مرکزی هستند که حرف اصلی را می‌زند. مثلا نوام چامسکی آنجا دادش را می‌زند اما تحت تأثیر آن صدای مرکزی، صدایش شنیده نمی‌شود. اگر یک روزی صدای معارضی بخواهد مخاطب پیدا کند، مثل مارتین لوتر کینگ حذفش می‌کنند.

سجادی درباره این ادعا که دین‌داری در آمریکا راحت‌تر است توضیح داد: می‌گویند جامعه آمریکا خیلی مذهبی است. ظاهر حرف درست است، اما باطن مسئله را باز نمی‌کنند. یکی از بیزینس‌های اصلی آمریکا کلیساست. دولت آمریکا یک فرجه‌ای را برای کلیساهای آمریکا قائل شده که شهروندان آمریکا که به کلیساها کمک خیریه می‌دهند بر اساس این پول آخر سال معافیت مالیاتی دارند و این یک منبع درآمدی خوب برای کلیساهاست. آنجا قدم‌به‌قدم کلیساست. اما این به معنای مذهبی بودن نیست؛ مسیحیت در آمریکا فوق‌العاده رقیق است. به کلیسا می‌روند اما مسیحیتی است که بود و نبودش علی‌السویه است و نقشی در رفتار فردی و اجتماعی ندارد. یکشنبه در کلیسا جمع می‌شوند، موعظه‌ای مطرح می‌شود که تأثیری ندارد، اما آن جریان بیزینس تداوم دارد. من اینجا جمله‌ای را بگویم که بسیار برایم مهم است؛ این یکی از خلاصه‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین مقالات من است. «در آمریکا شما برای پاک زیستن آزاد هستید، اما برای ناپاک زیستن مجبورید». یعنی ساختار جوری طراحی شده که امکانات موجود شما را هُل می‌دهد به سمت ناپاک زیستن، چون اساسا سیستم، ناپاک زیستن را تعریف کرده برای ساختار اجتماعی خودش و از آن پول می‌سازد. صنعت پورن یکی از صنایع پول‌ساز در آمریکاست و طبیعتا از همه امکانات برای کشیدن شما به سمت این صنعت استفاده می‌کند. خلاصه زیاد این ادعاها را جدی نگیرید. البته آدمی که طینت پاک و ایمان قوی داشته باشد، در هر لجن‌زاری می‌تواند سالم بماند.

سجادی درباره وضعیت هویتی ایرانیان مقیم آمریکا گفت: می‌گویند ایرانی‌ها در آمریکا دچار نوستالوژی می‌شوند. نوستالوژی را همیشه به‌عنوان غم غربت تعریف می‌کنند اما درست نیست. ایرانیانی که به آمریکا می‌آیند اگر بتوانند در ساختار اجتماعی اقتصادی آمریکا هضم شوند و رشد کنند هیچ‌وقت به فکر کشورشان نمی‌افتند. مثل خانم کریستین امان‌پور که در آمریکا درخشید، ساختار جذبش کرد و سالانه یک میلیون دلار از سی‌ان‌ان می‌گیرد؛ این نه ایرانی است و نه خودش ادعای ایرانی بودن دارد. ولی آن تعداد دیگری که نتوانستند در ساختار هضم شوند، هنوز زبان انگلیسی را به خوبی بلد نیستند و در مناسبات اقتصادی هضم نشده‌اند، دور هم و عمدتا در لس‌آنجلس جمع شده‌اند و کلونی از ایران قدیم و فریز شده سال ۵۷ را به‌وجود آورده‌اند و کوتاه‌ترین دیوار هم دیوار سیاست بوده که از آن بالا رفته‌اند و با فحش دادن و دهن‌کجی به نظام ایران ابراز وجود می‌کنند. اینها چون نتوانستند در آمریکا بدرخشند به‌خاطر کمپلکس‌هایی که الآن دارند شادی‌های زمان گذشته‌شان را به یاد می‌آورند. این ماهیت نوستالوژی اینهاست.

سجادی در تبیین چرایی رغبت فوق‌العاده برای مهاجرت به غرب عنوان کرد: شما اگر از شهروندان ایرانی بخواهید خیانت را تعریف کنند در حقیقت هیچ‌کدام نمی‌توانند تعریف درستی از آن داشته باشند، چون خیانت برای ایرانیان به‌درستی تعریف نشده است. ببینید در این شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، بچه‌های ایرانی کار می‌کنند و یک لحظه هم احساس نمی‌کنند که دارند کار خائنانه می‌کنند. حتی فکر می‌کنند که در حال خدمت‌اند. چون خیانت برایشان به درستی تعریف نشده است. به راحتی هم قسم دروغ می‌خورند برای ماندن در آمریکا. سیستم آموزشی ما مشکل دارد.

دو کشور در دنیا هستند به نام کوبا و ویتنام، که هر دو با آمریکا جنگ خونین داشتند. ولی ما یک ویتنامی نداریم که در آمریکا علیه کشورش لابی کند، اما کوبایی زیاد داریم. زیرا پایه‌های فرهنگی ویتنام به قدری قوی بود که بتواند خودش را بازسازی کند که در کشور غربت مرتکب خیانت نشود. هم‌وطنان ما هم چون هویت فرهنگی‌شان در برزخ رشد کرده این کار را انجام می‌دهند.

باید به جوانان تفهیم کرد اینجا ایران است و ما نمی‌توانیم خدمات آمریکا را به شما بدهیم. اینجا را نباید با آمریکا مقایسه کرد. نخبه دنیا هم که باشی ما از تو توقع داریم کشورت را بسازی که روزی آمریکا شود. آمریکا فضیلتی ندارد که تو کشور خودت را به‌خاطر آن ترک کنی و آن امتیازات را بگیری در حالی که با مالیات این کشور فربه شدی. بزرگ‌ترین مشکلات ما همین دو مورد است. آمریکا که امروز به اینجا رسیده، درست است که ابرقدرت متفرعن و استکباری است اما انصافا زحمت کشیدند.

سجادی با اشاره به حضور بسیاری از فرزندان مسئولان در کشورهای غربی افزود: مسئولان ما هم محصول همین بدنه فرهنگی هستند. این بی‌اعتنایی به مفهوم خیانت برای آنها هم هست.

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

عکس از سیدحمیدرضا سادات‌فاطمی

سجادی در پایان گفت: مؤمن نمی‌تواند بدون امید باشد؛ این نق‌هایی که زدم یک طرف، اما علی‌رغم تمام این ۳۸سال که در زیر شدیدترین شدائد بودیم، الآن کل منطقه زیر نگین انگشتری آقای قاسم سلیمانی است. امام سال ۵۷ گفت ما می‌خواهیم معنویت شما را تکمیل کنیم، نان و آب شما که وظیفه هر حکومتی است. اینکه جمهوری اسلامی توانسته حججی و امثال حججی را بیرون بدهد یعنی در کل موفق بوده و این مایه امیدواری است و ریزش بخش دیگر بدنه به‌علت ضعف در آموزش‌ها و فرهنگ خودباختگی است.

◊◊◊

در صورت تمایل می‌توانید صوت این برنامه را بشنوید.

این گفتگو پیش از این در پایگاه خبری رجانیوز منتشر شده است.

حسن روحانی کلید فرهنگ را در دولت یازدهم به دست چه افراد و تفکری خواهد سپرد؟ این سؤالی است که این روزها گمانه‌زنی‌های زیادی درخصوص آن صورت می‌پذیرد. گرچه چندین وزارتخانه و نهاد مختلف در حوزه فرهنگ مؤثرند، اما شاید حساس‌ترین آنها که اتفاقاً می‌تواند بسیار پرحاشیه نیز باشد، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. می‌توان فرضیه‌های مختلفی را درمورد نحوه برخورد دولت اعتدال با بخش فرهنگ به ویژه این وزارتخانه متصوّر شد.

یک احتمال آن است که رئیس جمهور منتخب در تقسیم مناصب، چهره‌ای مشهور به اعتدال از میان اصلاح‌طلبان نظیر احمد مسجدجامعی یا اشخاصی در ردیف او را برای تصدی وزارت فرهنگ برگزیند. در چنین حالتی مواجهه طیف رقیب، یعنی جریان موسوم به اصولگرا احتمالاً در مرحله نخست دلخوری و در ادامه، تیز کردن قلمهای نقد در مقابل متصدیان جدید فرهنگ و هنر خواهد بود. به ویژه آنکه به باور این جریان، اصلاح‌طلبان حتی معتدل‌ترینشان به هیچ وجه کارنامه قابل قبولی در حوزه فرهنگ نداشته‌اند.

گزینه محتمل دیگر معرفی شخصیتی مشتهر به اعتدال اما منتسب به اصولگرایان است؛ اشخاصی شبیه مهندس میرسلیم وزیر فرهنگ دولت هاشمی. در چنین وضعیتی دکتر روحانی، تا حدود زیادی خیال خود را از چالش با رقبا و منتقدانش در حوزه فرهنگ و هنر آسوده خواهد دید. حوزه‌ای که به نظر می‌رسد جدی‌ترین چالشهای دولت اصلاحات با منتقدانش ذیل آن شکل می‌گرفت.

فرض دیگر سپردن کلیدداری وزارت فرهنگ به دست اشخاصی با نظریات و دیدگاههای تند فرهنگی است. البته این فرض گویا مصداقی جز علی مطهری ندارد. مطهری گرچه در سالیان اخیر از لحاظ سیاسی مشی متفاوتی از هم‌قطاران سابقش اتخاذ نموده است، اما در حوزه فرهنگ بسیار مقید و سختگیرانه می‌اندیشد. اعتراضهای مکرّر او درباره عملکرد دولت در موضوع حجاب و این اواخر، تذکر به رئیس صدا و سیما درباره تصاویر نمایش داده شده در زمان پخش بازی فوتبال اسپانیا و ایتالیا و مسابقه والیبال ایران و ایتالیا، گواهی بر این مدّعاست. شاید این حالت بهترین وضعیت متصوّر فرهنگی برای برخی اصولگرایان باشد!

به نظر می‌رسد، به فرض تحقق هر کدام از احتمالات فوق، یعنی سرگرم شدن اصولگرایان به حاشیه‌ها و یا دلخوشی آنان در حوزه فرهنگ، نتیجه چیزی جز غفلت از مسئله اساسی‌تر نخواهد بود. و البته این غفلت نه در عملکرد حسن روحانی که در بی‌تدبیری اصولگرایان ریشه دارد.

Mardan Eghtesadi Ruhani

اما مسئله اساسی‌تر کدام است؟ نگاهی به دغدغه‌های رهبر انقلاب در سالیان اخیر می‌تواند راهگشا باشد. تأکید ایشان در نامگذاری‌های سال ۸۸ به بعد، بیش از گذشته متوجّه بر وجوه مختلف مسائل اقتصادی است. کمی دقت در این نامگذاری‌ها روشن خواهد ساخت که این نامها بیش از آنکه اقتصادی به معنای مرسومش باشند، ریشه در نگاه فرهنگی به اقتصاد دارند. در تعابیری همچون الگوی مصرف، همت و کار مضاعف، جهاد اقتصادی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی و حماسه اقتصادی، فرهنگ اقتصادی کشور مورد توجه واقع شده است. این نامها همه تأکیدی بر اهمیت تغییر نگاه ما به اقتصاد، زندگی، مصرف، کار و معیشت است.

از یاد نبریم که بسیاری معضلات فرهنگی و اجتماعی امروز ما، ریشه در سیاستهای اقتصادی گذشته به ویژه دوران سازندگی و اصلاحات دارد. شیوع مصرف‌زدگی، رواج بی‌مهابا و افسارگسیخته تجملات و اشرافی‌گری، اولویت یافتن رفاه شخصی بر منافع جمعی، کم‌رنگ شدن روحیه ایثاری که در دوره انقلاب و جنگ نهادینه شده بود، بی‌توجهی به اصلاح فرهنگ کار و تلاش، ترویج مصرف تولیدات خارجی، تغییر شیوه زیستن به سبک غربی و بسیار مثالهای دیگر از این دست، همه و همه معضلاتی است که در دوره‌های مذکور و اغلب در پی سیاستها و روشهای مدیریت اقتصادی گرته‌برداری شده از غرب آغاز و یا تشدید شد. این موارد گرچه ظاهراً در حوزه مسائل اقتصادی قرار می‌گیرند، اما جملگی ریشه در فرهنگ عمومی و سبک زندگی مردم دارند که از طرفی معلول مستقیم یا غیرمستقیم حاکمیت تفکرات غربی به ویژه در حوزه اقتصاد است و از سویی به صورت زنجیره‌ای تأثیرات دفعی یا تدریجی بر اقتصاد دارند. به طور مثال اگر ما دچار همین معضلات فرهنگی‌ـ اقتصادی نبودیم، مقابله ما با تحریمهای دشمنان، تا چه میزان سهل‌تر می‌شد؟

متأسفانه متولیان اقتصادی بی‌توجه به عواقب اجتماعی و فرهنگی مدلهای غربی، حتی زحمت بومی‌سازی بسیاری از این مدلها را به خود نداده و آنها را در کشور پیاده نموده‌اند. ما راهی را می‌پیماییم که غربیها پیش از این پیموده‌اند و اکنون خود درگیر بحرانهای متعدد اجتماعی، فرهنگی و البته اقتصادی هستند که منشأش نگاه تک‌بعدی به انسان و سرمایه‌سالاری حاکم بر جوامعشان است. نمی‌توان الگوهای اقتصادی ـ بعضاً منقرض شده ـ غربی را ترجمه و واو به واو اجرا نمود و آنگاه متوقّع شکل‌گیری و تثبیت جامعه‌ای اسلامی مطابق آرمانهای انقلاب اسلامی بود.

به زعم نگارنده تأثیرات مخرّب بی‌توجهی به پیامدهای اقتصاد غیربومی و غیراسلامی در فرهنگ عمومی و شیوه زیست مردمان که اتفاقاً با شدت بیشتری تحت تأثیر مسائل فرهنگی‌ـ اقتصادی است، به مراتب قوی‌تر و البته عمیق‌تر و ماندگارتر از مسائلی است که مستقیماً تحت عنوان فرهنگ شناخته می‌شوند.

اینجاست که ضعف دانش ما در حوزه علوم انسانی بنیادشده بر مبانی اسلامی، شفاف‌تر رخ می‌نماید.

***

حال همان چهره‌ها و تفکراتی که روزگاری در دولتهای سازندگی و اصلاحات، متولی برنامه‌ریزی و اداره امور اقتصادی کشور بودند، دوباره در حال تقویت و قدرت یافتن‌اند. مروری بر مشاوران و تیم اقتصادی رئیس جمهور منتخب، زنگ خطر حاکمیت دوباره تفکرات سرمایه‌سالار غربی را برای دلسوزان کشور و انقلاب اسلامی به صدا در می‌آورد.

این یادداشت پیش از این در پایگاه نماینده منتشر شده است.

از فردای اعلام نتایج انتخابات ۲۴ خرداد تا کنون، دسته‌ای از روزنامه‌ها، رسانه‌ها و شخصیتهای موسوم به اصولگرا تلاش زیادی نموده‌اند که ثابت کنند، حسن روحانی، اصلاح‌طلب نیست و حتی برخی پا را فراتر گذاشته و سعی دارند اثبات نمایند که روحانی به نوعی در طیف اصولگرا جای می‌گیرد.

اگر لزوماً جریان موسوم به اصولگرا را منطبق با راست قدیم بدانیم، می‌توان ثابت کرد که روحانی در گذشته عضو این جریان بوده است. اما باز هم نمی‌توان مدعی شد که او اکنون جزئی از این جریان به حساب می‌آید. شاید یادآوری تغییر مشی و منش سیاسی برخی اشخاص همچون حسین مظفر، علی مطهری و ناطق نوری برای روشن شدن موضوع مفید باشد. از یاد نبریم که ناطق نوری، کاندیدای جریان راست در سال ۷۶، چگونه بعدها با نزدیکان هاشمی و اصلاح‌طلبان بر سر یک میز نشست و طرح دولت وحدت ملی را مطرح ساخت.

اصولگرا دانستن حسن روحانی کاملاً قابل خدشه است. تعریف ما از اصولگرایی چیست؟ چه اصولگرایی را صرفاً نامی ـ‌هر چند بی‌مسمّاـ برای یک دسته‌بندی سیاسی بدانیم و چه به معنای ابتناء هرگونه منش و روش سیاسی بر اصولی خاص در نظر بگیریم، روحانی را نمی‌توان اصولگرا دانست. گرچه روحانی به سبب عضویتش در جامعه روحانیت و یا مواضع سابقش مثلاً در قضایای ۱۸ تیر ۷۸، راست به حساب می‌آمده است، اما اکنون و بر اساس مواضع و ارتباطات سیاسی فعلی‌اش، این عنوان چندان بر او صدق نمی‌کند. مبانی نظری و عملی روحانی در عرصه سیاست، به آنچه از طیف موسوم به اصولگرا می‌شناسیم شباهتی ندارد.

آیا می‌توان قرابت جدی حسن روحانی را با هاشمی رفسنجانی منکر شد؟ او سالها در کنار هاشمی و به عنوان رئیس مرکز تحقیقات مجمع تشخیص مصلحت حضور داشته است؛ جز آنکه از قدیم‌الایام به عنوان چهره‌ای نزدیک به هاشمی شناخته می‌شده است. مگر نه اینکه شخصیتها و رسانه‌های اصولگرا از سالها پیش، به ویژه پس از فتنه ۸۸، منتقد جدی هاشمی بوده و هستند؟ چگونه می‌شود هاشمی، نظریات مدیریتی و دیدگاههای اقتصادی‌اش، رفتار و گفتار سیاسی و فرهنگی‌اش و خانواده‌اش را از شمول اصولگرایی خارج دانست، اما شاگرد مکتب او را اصولگرا به حساب آورد؟ نگاهی به این اسامی بیندازید: محمدباقر نوبخت، اسحاق جهانگیری، محمدرضا نعمت‌زاده، اکبر ترکان، علی یونسی، یاسر هاشمی، علی ربیعی، محمدرضا صادق، علی عسگری، محمد نهاوندیان. افرادی که چه در ایام انتخابات و چه پس از آن حضور و نامشان به کرّات در کنار رئیس جمهور منتخب دیده و شنیده شده است. تنها وجه مشترک برخی از این افراد با جریان موسوم به اصولگرا این است که روزی در زمره راست سنتی به حساب می‌آمده‌اند؛ همین و تمام. شخصیتهای اقتصادی این فهرست عموماً کارگزارانی و یا طیف راست بازاری هستند. از لحاظ سیاسی نیز اغلب این اشخاص یا در زمره اصلاح‌طلبان به شمار می‌روند و یا کارگزاران و دیگر طیفهای نزدیک به هاشمی. و اتفاقاً نقطه مشترک اغلب آنها، نزدیک بودن به شخص هاشمی است. حال چگونه می‌توان روحانی را با توجه به دیدگاهها و مباحثی که در دوره انتخابات مطرح کرد و چهره‌هایی که از ابتدای انتخابات تا کنون او را احاطه نموده‌اند، اصولگرا به شمار آورد؟ دیدگاهها، مواضع و اشخاصی که در تعارض صریح با مدّعیات طیف موسوم به اصولگراست.

Ruhani

آقایانی که احتمالاً به نیت جذب حداکثری سعی در مصادره روحانی به نفع جریان اصولگرایی دارند، گویا متوجه نیستند برای آنکه شخصی در دایره نظام تعریف و تفسیر شود و یا از باب وظیفه دینی و ملی به او در انجام وظائفش کمک و یاری رسانده شود، نیازی نیست الزاماً اصولگرا به حساب آید. باید دانست که دوره خودنظام‌پنداری برخی حضرات اصولگرا به پایان رسیده است.

شاید بتوان پذیرفت که روحانی اصلاح‌طلب به ویژه از قسم افراطی‌اش نیست، اما قطعاً اصولگرا به معنای مصطلح نیز نیست. او بیش از هر چیز و هر کس به اندیشه‌ها و شخص هاشمی رفسنجانی نزدیک است و بخش اعظمی از اصولگرایان در این سالها همواره متعرّض جدی اندیشه‌ها و مشی هاشمی بوده‌اند. به نظر می‌رسد نگاه فراجناحی و اعتدالی که روحانی از آن دم می‌زند نیز، ذیل همان دیدگاههایی است که هاشمی سالها داعیه‌دار آن بوده و اتفاقاً جریان اصولگرا بر اساس مبانی خود آن را همواره رد کرده است.

خطر توهم اصولگرا دانستن روحانی وقتی روشن می‌شود که نگاهی به نتیجه توهم اصولگرایان مبنی بر پیروزی قطعی در انتخابات ریاست جمهوری داشته باشیم!

رسانه‌ها و برخی شخصیتهای اصولگرا پیش از اینها باید به فکر گسترش دایره اصولگرایی می‌بودند؛ آن روزی که اصرار داشتند تا به هر طریق ممکن، احمدی‌نژاد و دولتش را نه تنها از دایره جریان موسوم به اصولگرایی که حتی از دایره نظام و طرفداران ولایت فقیه نیز بیرون برانند. کاش اینان اندکی نسبت به احمدی‌نژاد و دولتش مهربانانه‌تر برخورد می‌کردند.

به این جملات توجه کنید: « شکر خدا فوتبال در ایران جایگاه خوبی پیدا کرده و با فرهنگ و مذهب ما گره خورده است. چه کسی باور می‌کرد که روزی فوتبال بخشی از مسائل دینی ما باشد؟ وقتی بازیکنان در میدان نبرد می‌کردند، مردم ایران دعا می‌خواندند و پیرمردان و پیرزنانی هم بودند که برای پیروزی‌شان نذر می‌کردند و صلوات می‌فرستادند.» اینها بخشی از سخنان دکتر روحانی در دیدار بازیکنان و عوامل تیم ملی فوتبال پس از راهیابی به جام جهانی است. فرض کنیم همین جملات را احمدی‌نژاد به زبان رانده بود؛ چه هیاهو و غوغایی به راه می‌افتاد؟

شایسته آن است که برخی آقایان اصولگرا واقع‌بینانه‌تر با شکست در انتخابات روبرو شوند و زبان در کام گیرند. دیر نیست روزی که بر اساس مبانی و اصول مورد ادعایشان، چاره‌ای جز نقد صریح، جدی و البته منصفانه دولت روحانی نخواهند یافت. خرد سیاسی اقتضا می‌کند جریان اصولگرا از هم‌اکنون برای جلوگیری از تکرار تجربه مجلس ششم، چاره‌ای بیندیشد.

این یادداشت پیش از این در پایگاه نماینده منتشر شده است.

انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲، فارغ از نتیجه‌اش که غیرمنتظره می‌نمود، حاوی نکات مهمی است. آنچه در پی می‌آید برداشتهایی است از جوانب مختلف این واقعه سیاسی.

۱ـ در دو انتخابات مشابه با آمار شرکت‌کننده بین سی و پنج تا چهل میلیون نفر، تقلب و جابه‌جایی یک میلیون رأی راحت‌تر است یا یازده میلیون؟ مگر نه اینکه شبکه‌های خارجی از جلیلی یا قالیباف به عنوان گزینه نظام یاد می‌کردند که یکی از آنها قرار است بر کرسی ریاست جمهوری یازدهم تکیه بزند؟ طبعاً تقلبی در اندازه یک میلیون رأی به صورتی که رأی آقای روحانی لب مرز نباشد و در نتیجه انتخابات به دور دوم بکشد، برای نظامی که به ادعای سران فتنه سبز، تقلبی در سطح یازده میلیون رأی در کارنامه دارد، کاری به غایت آسان است؛ در این یک هفته هم که مهندسی آرای مورد ادعای مخالفان نظام به کمک می‌آمد و خطر نشستن روحانی بر صندلی ریاست قوه مجریه را دور می‌کرد! اگر قبلاً نظام چنین کاری کرده است، چرا دوباره چنین کاری نکند؟ ماجرا وقتی جالب می‌شود که آقای عارف با استناد به نحوه رأی آوردن آقای روحانی، از بسته شدن پرونده تقلب برای همیشه سخن می‌گوید. حال جای این سؤال از اصلاح‌طلبان و طرفدارانشان از جمله آقای عارف، باقی است که چه کسی پاسخ چنان تهمت سهمگینی را به نظام اسلامی و هزاران مجری و ناظر انتخابات ۸۸، خواهد داد؟ چه کسی هزینه‌های مادی، معنوی و آبرویی تحمیل شده بر نظام را جبران خواهد کرد؟ و چگونه می‌توان به این آسانی از بخشش سران فتنه ۸۸ سخن گفت؟!

۲ـ انتخابات مجلس پنجم که برگزار شد، طیف موسوم به راست، توانست اکثریت بسیار خوبی در مجلس به دست آورد. همین پیروزی، این طیف سیاسی را مطمئن ساخته بود که در انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ نیز، گزینه مدنظرش یعنی ناطق نوری به راحتی بر جایگاه ریاست جمهوری خواهد نشست. اما نتیجه انتخابات دوم خرداد، به طرز شگفت‌آوری حکایت از شکست راست‌ها داشت. چپ‌ها با همراهی کارگزاران سازندگی انتخابات را بردند، چیزی که باورش حتی برای خودشان نیز سخت می‌نمود.

انتخابات مجلس نهم که برگزار شد، راست‌ها که حالا نام اصولگرا را یدک می‌کشند، پیروزی قاطعی به دست آوردند. حتی چهره‌های اصلاح‌طلبی همچون قدرت‌الله علیخانی، کواکبیان و خباز که برخی سابقه چندین دوره نمایندگی مجلس را داشتند نتوانستند اعتماد مردم را جلب نمایند. فضای غالب حکایت از رقابت درون‌گفتمانی طیفهای مختلف اصولگرا در انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ و قطعیت انتخاب یکی از گزینه‌های اصولگرا به عنوان رئیس جمهور داشت. این «حقیر سراپا تقصیر» پس از انتخابات مجلس نهم، با ترس و لرز و احتیاط، چند باری با اشاره به تجربه ذکر شده در انتخابات مجلس پنجم و ریاست جمهوری هفتم، فرضی را با برخی مطرح ساختم مبنی بر اینکه علی‌رغم پیروزی اصولگرایان در انتخابات مجلس، نشستن چهره‌ای غیراصولگرا بر کرسی ریاست جمهوری یازدهم گزینه‌ای کاملاً محتمل است؛ فرضی که با نفی و انکار قطعی شنوندگان مواجه می‌شد. اما ۲۵ خرداد ۹۲، این فرض محقق شد، البته با رأیی که حتی به ۵۱ درصد نرسید.

11bardasht1

۳ـ «یکی بر سر شاخ، بن می‌برید»؛ این مصرع شیخ اجلّ، سعدی شیراز، مثل عملکرد اصولگرایانی است که پس از چندین دوره پیروزی در انتخابات شوراها و مجلس و در اختیار داشتن قوه مجریه در ۸ سال اخیر، به دست خود ریشه خود را زدند و مردم را متقاعد کردند تا به چهره‌ای رأی دهند که وابسته به آنان تلقی نشود.

بیش از ۲ سال است برخی اشخاص، گروهها و رسانه‌های اصولگرا با نادیده گرفتن مسائل اصلی کشور و بزرگ نمودن فرعیات، تمام تلاش خود را معطوف بر آن داشتند تا انحراف عمیق و جبران‌ناپذیر دولت را به اثبات برسانند و محمود احمدی‌نژاد را به هر طریقی خارج از دایره اصولگرایی قلمداد کنند. در حالی که در هر صورت مردم او را چهره‌ای برآمده از اصولگرایی می‌دانند و بد و خوب او را به پای این جریان می‌نویسند. در این انتخابات نیز تمام همّ و غمّ برخی داوطلبان که خواسته یا ناخواسته برچسب اصولگرا بر خود داشتند، تخریب دولت احمدی‌نژاد و برخی کاندیداهای متّصف به اصولگرایی بود.

محسن رضایی گرچه مدعی استقلال سیاسی است، اما مردم او را به دلایلی که بررسی آنها خارج از حوصله این بحث است، چهره‌ای با تفکر و گفتمان اصولگرایی می‌دانند. حال در عملکرد ایشان و آقای ولایتی دیگر نامزد اصولگرا تأملی کنید. شاید این دو نفر گمان می‌کردند با سیاه‌نمایی اوضاع کشور، تخریب دولت نهم و دهم و هجمه به سعید جلیلی و عملکردش در پرونده هسته‌ای و از طرف دیگر گرفتن ژست اعتدال، می‌توانند سبد آرای خود را سنگین‌تر کنند. غافل از آنکه این شیوه، گرچه در کاهش آرای دیگر نامزدهای اصولگرا مؤثر است، اما این آرا به سبد آنان سرازیر نمی‌شود بلکه به سوی داوطلب طیف مقابل گسیل خواهد شد که آن هم در روز انتخابات تنها یک مصداق به نام حسن روحانی داشت. داوطلبی که سابقه و طیف‌بندی سیاسی‌اش بیشتر با اعتدال مورد ادعای آقایان همخوانی دارد.

این دو نفر در تخریبهایشان به ویژه در حوزه سیاست خارجی حتی گاهی از عارف و روحانی نیز پیشی می‌گرفتند. مردم عملکرد احمدی‌نژاد و دولتش را نه مسئله‌ای در حیطه اشخاص، که حاصل عملکرد اصولگرایان تلقی می‌نمایند. طبیعی است مردم به جریانی که حتی به خود رحم نمی‌کند، اعتماد نخواهند کرد و به سوی کسانی می‌روند که به جای جابه‌جایی اشخاص در یک گفتمان خاص، جابه‌جایی گفتمان را مطرح می‌سازند.

حال شاگرد هاشمی رفسنجانی، با رأیی شکننده، کلید در دست، پای به ساختمان پاستور خواهد گذاشت تا کاری را که استادش در سال ۸۴ نتوانست به سرانجام رساند، پی بگیرد.

۴ـ برخی رسانه‌های اصولگرا مطمئن از پیروزی حتمی اصولگرایان، به جای طرح دیدگاهها و امتیازات داوطلب مدنظر خود و یا نقد جریان رقیب، بخش زیادی از نیرویشان را معطوف نقد و تخریب سعید جلیلی نموده بودند. کار به جایی رسید که یک سایت به ظاهر اصولگرا، در اقدامی هماهنگ با مشی اصلاح‌طلبان و شبکه‌های بیگانه، بخش ویژه‌ای را به نقد (بخوانید تخریب) دبیر شواری عالی امنیت ملی، سعید جلیلی، اختصاص داده بود؛ به جای آنکه چنین سیاستی را در قبال کاندیداهای طیف مقابل به کار گیرد و علی‌رغم اختلاف نظر و سلیقه با دیگر کاندیداهای اصولگرا، از چالش با آنان بپرهیزد؛ چنان‌که در طرف مقابل، آقایان عارف و روحانی در مناظره‌ها کمترین چالشی با هم نداشتند.

البته حالا این رسانه‌های اصولگرا، چهار سال وقت دارند که سابقه و لاحقه آقای روحانی را نقد کنند.

۵ـ مبنای تبلیغ محسن رضایی در هر دو دوره انتخابات ۸۸ و ۹۲، تصویر وضعیتی اسفبار و در لبه پرتگاه از کشور و در مقابل ارائه چهره‌ای نجات‌بخش از خود بوده است. از سوی دیگر محسن رضایی که پیش از این و در انتخابات ۸۸، ادعاهای عجیبی درباره دخالت خود در اداره کشور طی ادوار مختلف مطرح می‌ساخت، این بار در فیلم تبلیغاتی‌اش سخن از کشف شهیدانی مثل باکری، همت و باقری به میان آورد و در پایان مناظره سوم تلویزیونی نیز صریحاً مدعی تربیت اشخاصی چون شهیدان مذکور و قالیباف و جلیلی شد!

امام خمینی با آن عظمت و حق بزرگی که بر ملت ایران دارد، هیچ‌گاه نه ادعا کرد که منجی ایران بوده است و نه مدعی شد که جوانان انقلابی را خود تربیت کرده است. او تنها اسلام ناب را منجی و مربی می‌دانست. حال آقای رضایی را، که خود نهایتاً شاگرد کوچکی است در مکتب خمینی کبیر، چه رسد به چنین گزافه‌هایی؟!

۶ـ علی‌اکبر ولایتی، تنها در گذشته سیر می‌کند. برنامه‌هایی که با حضور او و حول موضوع تمدن اسلامی در شبکه چهار و این اواخر یک پخش می‌شد، تماماً سخن از گذشته بود. مستند تبلیغاتی اولش کاملاً در گذشته بود. سخنانش در برنامه‌های تبلیغاتی صدا و سیما نقل اتفاقات گذشته و خاطراتی پراکنده بود. حرفی برای آینده نداشت. شاید وضعیت وی به عنوان چهره مورد حمایت شخصیتهای راست سنتی، حال و روز کنونی این طیف سیاسی را بهتر به نمایش گذاشته باشد. طیف سیاسی‌ای که دیگر پایگاه اجتماعی بالایی ندارد، اما اموراتش را با لابی و زد و بند (از جمله قهوه خوردن با برخی) پیش می‌برد.

نکته دیگر اینکه اگر اخبار منتشره درباره درخواست برخی بزرگان اصولگرایی از آقای ولایتی، مبنی بر کناره‌گیری از انتخابات صحیح باشد، سؤالات جدی در خصوص ادعاهای وی مبنی بر ترجیح نظر بزرگان به وجود خواهد آمد. به نظر می‌رسد ولایتی خواسته یا ناخواسته خدمت بزرگی به جریان مقابل کرده باشد.

۷ـ نتیجه انتخابات دوم خرداد ۷۶، اعلام می‌شود؛ بلافاصله کاندیدای راست، ناطق نوری طی پیام تبریکی به خاتمی، نتیجه انتخابات را می‌پذیرد. ۱۶ سال بعد، نتیجه انتخابات بیست و چهار خرداد ۹۲ اعلام می‌شود؛ کاندیداهای اصولگرا در اولین فرصت به طرق مختلف؛ چندباره تبریک می‌گویند. حال این را مقایسه کنید با مواضع و اقدامات کروبی در انتخابات ۸۴ و ۸۸ و موسوی در سال ۸۸‌. گرچه طیف اصلاح‌طلب داعیه دموکراسی‌خواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است، اما گویا راست قدیم و اصولگرایان فعلی در التزام به قواعد دموکراسی و رقابت سیاسی علی‌رغم همه انتقاداتی که به آنان وارد است، نمره بسیار بهتری می‌گیرند. رأی مردم، احترام به قانون و رعایت قواعد دموکراتیک، تنها زمانی اهمیت دارد که به نحوی منافع اصلاح‌طلبان را تأمین کند.

آقای هاشمی رفسنجانی سال ۸۴ و در پی شکست از احمدی‌نژاد در دور دوم انتخابات، مواضعی گلایه‌آمیز اتخاذ نمود. مواضع و عملکرد وی در انتخابات ۸۸ نیز، نیاز به یادآوری ندارد. حال ایشان با کمال مسرت، از نتایج انتخابات ۹۲ استقبال می‌کند. قدما در چنین مواردی می‌گفتند: «قربان شوم خدا را، یک بام و دو هوا را!»

11bardasht2

۸ـ اگر مقایسه‌ای کنید میان مواضع جناح راست قدیم و اصولگرای امروز هنگام شکست در ادوار مختلف انتخابات ریاست جمهوری، مجلس و شوراها، با مواضع چپ قدیم و اصلاح‌طلب امروز در موقعیت مشابه، به نتایج جالبی می‌رسید. اصولگرایان یا همان راستی‌های سابق عموماً ضمن پذیرش شکست، به نقد خود می‌پردازند و مهم‌ترین عامل شکست را عملکرد و خطاهای خود و نهایتاً استفاده رقیب از این خطاها می‌دانند. اما اصلاح‌طلبان معمولاً ریشه و دلیل شکست را خارج از حیطه خود جستجو می‌کنند؛ مهندسی آراء، حذف چهره‌های اصلی از سوی حاکمیت، تقلب، نبود آزادی بیان، عوام‌فریبی، اختناق و امثال اینها دلایلی است که اغلب، حضرات اصلاح‌طلب برای توجیه شکست خود برمی‌شمرند! جالب است، نه؟!

۹ـ اکنون و پس از پایان انتخابات راحت‌تر می‌شود نقدی هم به عملکرد شورای نگهبان زد. اعلام نشدن صلاحیت آقای هاشمی، چنان شایسته و مطلوب جلوه نکرد. هزینه‌های این ماجرا بیشتر از فوایدش به نظر می‌رسد.

از طرفی چگونه می‌شود صلاحیت مهندس غرضی پس از ۱۶ سال دوری از مصادر اجرایی، آن هم با سابقه مدیریتی دارای ابهام، احراز می‌شود و در مقابل صلاحیت شخصی مثل مهندس سعیدی‌کیا به عنوان وزیری پرسابقه، خوشنام و موفق احراز نمی‌شود؟! کاش می‌شد شورای نگهبان در این‌گونه موارد شفاف‌سازی کند.

۱۰ـ بنا بر آنچه آمد، اصولگرایان اگر کمی خرد سیاسی خود را به کار گیرند، از هم‌اکنون باید به شدت مراقب تکرار تجربه مجلس ششم باشند. هیچ بعید نیست که از دل دولت اعتدال‌گرای دکتر روحانی، فرصت‌طلبانی سر برآورند و عزم قبضه مجلس دهم به سود مطامع خود کنند.

۱۱ـ حالا بهتر می‌شود درباره مصوبه مجلس هشتم مبنی بر همزمانی انتخابات شوراها با ریاست جمهوری قضاوت کرد. چنان که پیش‌بینی می‌شد، شوراها به پای انتخابات ریاست جمهوری ذبح شد. غلبه فضای پرهیاهو و سیاسی انتخابات ریاست جمهوری، افزایش اعضای شوراها و تعدد کاندیداها به ویژه در شهرهای بزرگ، فرصت هر گونه بررسی، ارزیابی و تصمیم‌گیری صحیح را در مدت یک هفته تبلیغات داوطلبان شوارها، از عامه مردم سلب نموده بود. مردم به وضوح در برابر انتخابات شوراها سرگردان بودند. نتیجه آنکه خصوصاً در شهرهای بزرگ، حجم زیادی از برگه‌های رأی به صورت سفید به صندوقها ریخته شد و بقیه برگه‌ها نیز اغلب حاوی اسامی کمتری از تعداد مورد نظر بود. حاصل چنین انتخاباتی، انتخاب اعضای شوراها با آرائی بسیار پایین شد که اغلب همین اشخاص نیز متکی به فهرستهای سیاسی موفق به کسب رأی و ورود به شوراها شدند.

این یادداشت پیش از این در پایگاه نماینده منتشر شده است.

آسیب‌شناسی انتخابات پیش روی شوراها

سه دوره طی شده از شوراها، افت و خیزهای زیادی داشته است. شورای شهر اول تهران که کاملاً در اختیار طیف موسوم به اصلاح‌طلب بود، در همان دولت اصلاحات ناکام ماند و به سرانجام نرسید؛ سیاسی‌بازی و درگیریهای داخلی اعضا تا آنجا بالا گرفت که تنها چند ماه به پایان دوره، وزیر کشور اصلاحات حکم به انحلال شورای اول تهران داد تا این اولین خاطره از شورا در ذهن مردم به ویژه تهرانیها چندان خوشایند نباشد. نتیجه آن شد که مشارکت مردم در انتخابات دور دوم شوراها کاهش جدی یافت. طرفه آنکه در این دوره که اجرای انتخابات بر عهده دولت اصلاحات و نظارت بر آن با مجلس اصلاح‌طلب ششم بود و همین جریان ادعا داشتند که آزادترین انتخابات در جمهوری اسلامی را برگزار نموده‌اند، طیف مقابل به پیروزی گسترده‌ای در سراسر کشور دست یافت. اما تعامل دولت «زنده باد مخالف من» با شورا و شهردار تهرانِ برآمده از آزادترین انتخابات(!) عبرت‌آموز بود.

ماجرا گذشت تا مجلس هشتم. در این مجلس طی اقدامی که در جای خود قابل نقد و بررسی است، همزمانی انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای اسلامی شهر و روستا مصوب شد.

این دو انتخابات تفاوتهای ماهوی زیادی دارند. انتخابات ریاست جمهوری گستره‌ای ملی دارد، اما شوراها کاملاً منطقه‌ای و بومی است. طبعاً اقتضائات هر یک از این دو انتخاب نیز متفاوت خواهد بود. از سویی فضای انتخابات ریاست جمهوری به غایت سیاسی است، اما اصل و مطلوب آن است که انتخابات شوراها فارغ از سیاست‌زدگی و با نگاه تخصصی، بومی و مبتنی بر نیازهای هر منطقه برگزار گردد. دور از ذهن نیست اگر هیاهوی حاصل از انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات شوراها را نیز تحت تأثیر قرار دهد و جو شوراها را بیش از پیش سیاست‌زده نماید. دغدغه‌ای که از ماهها پیش از سوی برخی فعالان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مطرح می‌شود این است که در انتخابات پیش رو، شوراها قربانی غلبه رنگ و بوی سیاسی انتخابات ریاست جمهوری و استیلای این واقعه سیاسی بر فضای روانی و خبری کشور شود. از سوی دیگر طبق قانون جدید اعضای شوراها افزایش بعضاً بیش از دوبرابری دارند. بعید نیست اگر بخشی از مردم در سایه غوغای انتخابات ریاست جمهوری فرصت ذهنی و رغبت کافی برای پرداختن و تحقیق درباره داوطلبان شوراها را نداشته باشند و در نتیجه بخت رأی‌آوری فهرستهای ساندویچی که عموماً حاصل زد و بندهای سیاسی و فارغ از در نظر آوردن اصلحیت اشخاص است، به شدت افزایش یابد.

Shora

این دوره از انتخابات شوراها ویژگیهای خاصی دارد. جریان سیاسی موسوم به اصلاح‌طلب که پس از فتنه ۸۸ به دلیل عملکرد خود به حاشیه رفته است، به این رقابت به چشم سکوی پرتابی برای احیای خود می‌نگرد. اصلاح‌طلبان به دلایل مختلفی امید و بخت جدی در انتخابات ریاست جمهوری ندارند، از همین روست که ورود آنان به عرصه رقابت شوراها بسیار جدی‌تر و قوی‌تر به نظر می‌رسد. اما در مقابل توجه گروههای معروف به اصولگرا بیشتر به انتخابات ریاست جمهوری معطوف است و به نسبت اصلاح‌طلبان با چهره‌ای ضعیف‌تر به این عرصه وارد شده‌اند. رسانه‌ها نیز جز اندکی به شوراها نمی‌پردازند. نتیجه آنکه این انتخابات مهم عموماً مغفول است و حتی بسیاری از مردم تا مدتی پیش از همزمانی آن با انتخابات ریاست جمهوری بی‌خبر بودند.

مجموعه مدیریت شهری شامل شوراها و شهرداریها به ویژه در شهرهای بزرگ اهمیتی انکارنشدنی دارند. مسائل شهری جزء مواردی است که همه به صورت روزمره با آن درگیرند. طبق نگاه سنتی، مردم شهرداریها را جزئی از حاکمیت و دولت می‌شمارند و رضایتمندی یا نارضایتی از مدیریت شهری تأثیر مستقیم بر نگاه آنها به حاکمیت و نظام دارد. اما واقعیت آن است که پس از تشکیل شوراها، شهرداریها استقلال زیادی یافته‌اند. شوراها و شهرداریها پاسخگویی جدی و فعالی به دیگر نهادهای حاکمیتی ندارند. بر طبق قانون فرمانداریها نظارت بر مصوبات شوراها را بر عهده دارند؛ اما به نظر می‌رسد این نظارت به دلیل مشغله و دغدغه‌های روزمره و البته سیاسی فرمانداران، عمق تخصصی و ضمانت اجرایی چندانی نداشته باشد.

شهرداریها جز سر و کار داشتن با امور روزمره مردم، به ویژه در شهرهای بزرگ برخوردار از بودجه‌های هنگفتی هستند و پروژه‌ها و طرحهای عمرانی گسترده‌ای را در اختیار دارند. طبیعی است که برخی گروهها و جریانات سیاسی و اقتصادی که اما و اگرهای زیادی در سلامت آنان وجود دارد، طمع زیادی به شوراها و شهرداریها داشته باشند. از طرفی شورای نگهبان نیز نظارتی بر این انتخابات ندارد. همه اینها در بردارنده هشداری جدی است. هشداری به مردم و نخبگان اجتماعی و فرهنگی و جریانات سالم سیاسی درباره غفلت از این انتخابات که می‌تواند متضمّن نتایج ناخوشایندی باشد.

این یادداشت پیش از این در پایگاه مجلس ایران منتشر شده است.